سجی

وَاذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ وَتَبَتَّلْ إِلَیْهِ تَبْتِیلًا

سجی

وَاذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ وَتَبَتَّلْ إِلَیْهِ تَبْتِیلًا

اتفاق جدید زندگی من رفتن به سرِکار است!

مترجمی در یک آژانس هواپیمایی..

فعلا یه دوره‌ی آزمایشی هست که به هیچ وجه رضایت منو جلب نکرده برای ادامه‌ی این کار، دلیلش هم دوری راه ( سه ساعتم به رفت و آمد می‌گذره)، حقوق خیلی کم، کار نه چندان دلچسب اون هست که باعث میشه مدام خوابم بگیره، همسرمم دیگه شب‌ها نمی‌بینم چون باید زود بخوابم!

اعتراف می‌کنم که اتمام پس‌اندازم تنها انگیزه‌ی منِ برای کار کردن در اینجاست!!

هنوز بین بی‌پولی و تن دادن به کار نامناسب نتونستم یکی رو انتخاب کنم :)


+ امروز نوزدهم هست، ماه قبل نوزدهم شیرین و پرهیجان و پراسترسی داشتم و امروز یه نوزدهم کسالت بار و خوابالو!

+الحمدلله..

قیاس یک به یک شهر با تو آسان نیست

که بهتر از همگان است؟ بهتر از آنی ... !


#سجاد_سامانی 

+ داشتنِ تو ارزش این همه صبر رو داشت، هر روز که می‌گذره خدا رو بیشتر شکر می‌کنم به خاطرِ نعمتِ داشتنت..!

+ الحمدلله رب العالمین

+ دعامون کنین!

+ عنوان از سعدی..

این چند روزم خلاصه میشه در:

پاگشا شدم خونه‌ی خانواده‌ی همسر روز دوشنبه ۸/۲۱

پاگشا کردن خانواده‌ی همسر روز چهارشنبه‌ ۸/۲۳

امروز هم اولین روزی بود که به طور غیر رسمی رفتم خونه‌شون..

ان شاءالله دو روز دیگه میشم زن‌دایی!

تمام این هول هولی دعوت کردنا به خاطر این کوچولو بود که وقت اومدنش همه‌ی کارا رو انجام داده باشیم و قراره اسمش بشه امیر حسین...


به نامش...

به وقت ۶ بعد از ظهرِ ۱۹‌امین روزِ آبان شدم همسر سیدهادی...

الحمدلله رب العالمین...

دعامون می‌کنین؟!


خدا نگذره از همه‌ی کسانی که بهترین روزای زندگی رو به کام آدم تلخ می‌کنند!


#عمه


خوشبختی چی می‌تونه باشه؟

بیشتر از این‌که اول صبح با دسته‌گل و هدیه‌ش سوپرایز بشی

و کل روز رو به تو اختصاص بده

پارکی که دوست داری

ناهاری که دوست داری

پاساژی که دوست داری

و تمام مدت هم بگه امروز روز توئه؟



+ الحمدلله رب العالمین..

+ روزای ۲۷ سالگی قطعا برام شیرین‌تر از ۲۶ سالگی خواهد بود، ان شاءالله...

+ راست میگن که دوست خوب نعمته..

+ هر سال روز تولدم می‌نوشتم :« مردم پیام و هدیه و تبریک می‌دهند، از تو فقط سکوت به دستم رسیده است»، اما وقتی روزای خوب کنار دوستای خوب بگذره دیگه جایی برای این شعر باقی نمی‌مونه..

هزاران بار تلاش کردم، نشد و نرسیدم، دعا و توکل و توسل هم ضمیمه کردم، اما باز هم نشد..

هربار خودم رو سرزنش کردم که باید دقت بیشتری می‌کردم در تمام مراحل، وقت بیشتری براش صرف می‌کردم، انرژی بیشتری میذاشتم، تلاش بیشتری می‌کردم..

این بار اما، آخرین تلاشم هست، آخرین فرصتم، تمام نیروی من صرف این کار خواهد شد، تمام توجه‌ام، تمام تلاشم، از هیچ چیزی فروگذار نمی‌کنم.. تا دیگه نتونم خودم رو مقصر به حساب بیارم، تا پرونده‌ی این کار برای همیشه بسته بشه..

منم و یه دنیا ترس، مثل کسی که فقط تو روزهای پرالتهابش سمت خدا رفته، و حالا نمی‌تونه انتظار داشته باشد که خدا فرج بزرگی رو پیش روش بذاره..احساس بی‌پناهی دارم..


برام دعا می‌کنید..؟!

+ عنوان از حزین لاهیجی

برای هزارمین بار مصاحبه رفتم..

شرکت حمل و نقل ریلی، اون سر تهران!

حقوق: وزارت کار!

انصافه این حقوقا؟

یا اینکه چون خانمم باید راضی به حقوق کم باشم..؟!

من بیکاری رو به بیگاری ترجیح میدم..!

نمی‌دونم تصمیمم درسته یا نه..


+آقا کارمزد برای حواله ۸۰ دلار؟؟؟؟ :/

بیست و‌شش سالگی برایم این گونه است؛ به غایت احساس تنهایی می‌کنم، در تمام روابطم..



+ یه جاهایی؛ این که بتونی چیزی نگی و حرفی نزنی همون قدر مهمه که بتونی چیزی بگی و حرفی بزنی..

+کانال من Sajaa01@

تنهایی..

تنهایی چیز بدی نیست..

فقط گاهی سخته!

سخته تا زمانی که به این باور برسیم که تمام عمر تنها خواهیم بود

نه پدر و‌‌ مادر

نه خواهر و برادر

نه همسر

این تنهایی رو پر نمی‌کنند،

به این باور که رسیدیم

همه چیز بهتر میشه!